من یک دختـــــــر ایــــرانـــیـــــم
بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ...
تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد..
روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و "احســـــاس" نام گرفته ؛ ارزان نمی فروشمش ...
...
دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ..
بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1391/06/27ساعت
11:48 PM  توسط فرزانه
|
خدایـــــــــا...
دهانم را بو کن!
ببین...
بوی سیب نمیدهد!
من هیچ وقت آدمی نداشتم که برایم ســــــــیــب بچیند!
میدانی یک حوا بدون آدمش چقدر تنــــــــــها میشود؟!
میدانی محکــــــــوم بودن چقدر سخت است ..
وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!
میدانی آدم بعضی از حواهایت میگذارند و میروند؟!
میدانی که میروند و جلوی چشم حوا، آدم دیگری میشوند؟!
نمیــدانــــــــــی!
تو که آدم نداشته ای هیچ وقت!
ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را, این حوا را ببر پیش خودت !
..............................................................................................
پ.ن: "حوا" که باشی بعضی ها را "هوا" میبرد که "آدمند"....

+ نوشته شده در سه شنبه
1391/04/13ساعت
10:27 PM  توسط فرزانه
|
بابا نان داد
بابا فقط آب و نان داد، مامان عشق داد
بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد.خالی نشد.زنها،مادر ها خط خوردند دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند و بابا حق دارد، مامان غذا پخت، باباخورد. لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون .بابا می خوابد، مامان می خوابد. با درد می زاید.بزرگ می کند، حقیر،پیر می شود
بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت.بغض کرد رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ..مامان برگشت بابا خانه ،ماشین،غرور ،دارد
مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد
........................................................................................................................
من دختر ایرانی ام!چون خود را آراستم مرا فاحشه نامیدند.آرامشم را بوق های ممتد در خیابان شکست. مرا حرامزاده نامیدند و پارچه ای روی سرم کشیدند تا"تو"تحریک نشوی! وقتی گفتم پاکم مرا دروغ گو خواندندخواستم دست از زندگی بکشم گفتند از ترس آبرو بود. خندیدم و به من گفتند اغواگر!زدند توی دهانم.حرف زدم گفتند خفه شو!. همجنس هایم بیمار میشوند و آزرده تا تو به کام برسی!گفتند شکر کن به آزادی ات خدایا شکرت من یک دختر ایرانی آزادم !!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1391/04/04ساعت
9:21 PM  توسط فرزانه
|
فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و برنامه ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره , پارک بره,ورزش هم کنه, بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه!
***
فقط یه ایرانی میتونه کند بودن رشد موهاشو بندازه گردن دست سنگین ارایشگر!
***
فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن
چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟!
اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن
***
فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه!
ادامه در ادامه مطلب
***

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1391/03/27ساعت
10:49 PM  توسط فرزانه
|
عشق احساس شگفت انگیزیست.... درگیرش که شدی..یک گوسفند گربه صفت رو صدا میزنی جوجو !
***
یارو کتاب نوشته , چگونه ۱۲۰ سال عمر کنیم , بعد خودش تو ۶۷ سالگی مرده !!!
***
دختره قیافش عین قاشق مربا خوری میمونه برداشته تو about پروفایلش نوشته: درگیر من نشو، همــــدم نمیشوم!
اعتماد به نفس بعضیا صاف تو لوزوالمعدم !!
***
از من به شما نصیحت:
کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه بیشتر از همه تنهاست اون رو تنها نذارید چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره.....
*** (ادامه داره تو ادامه مطلب بخونید!!)
به همین دلیل زیاد عکس نمیذارم تو وبم!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1391/02/24ساعت
7:1 PM  توسط فرزانه
|
این بچه حقشه؟؟؟ چه زود فراموش شد "۳۰۰۰۰۰۰"تومنی که اختلاص شد؟؟
چه تعداد آدمایی تو ایران هستن که راه به راه میرن مکه و کربلا و کشورای عربی... پولاشونو میریزن تو جیبه شاهزاده های عربی که شکماشونو گنده کنن.
این بود ادامه راهه کوروش و داریوش؟
اینا همه حقیقت نیست. هستن مردمی که دخترامونو صادر میکنن به ناکجا آباد .
هستن مردمی که به پرچم ایران با تنفر نگاه میکنن. با دلیل و بی دلیل دل میکنن از اینجا میرن.
امیدوارم این حرفای اندک و ناچیزم به گوش تمام مردم برسه. به جای اینکه مردم چشم و گوششون رو در راه های دیگه باز کنن در این راه تلاش کنن.
حق این بچه نیست که درسشو تو خیابون بخونه و ما که همه چیز داریم قدر ندونیم. من نمیگم روشنم یا با این پست حقشون رو میگیرم ولی حداقل میتونم یه قدم کوچیک برداشته باشم که چشم شما دوست عزیز کمی "آن طرف تر "را ببیند...
دلم میخواد نظر شمارو راجبه چیزایی که گفتم بدونم...
..............................................................................................................
-دخترک دخترک.!
به طرفم بازگشت. گونه هایی به رنگ چوب و لبانی سرخ و پشت چشمی سنگین از آرایش غلیظ.
دخترک کبریت هایت کو؟ چقدر بزرگ شده ای...
دخترک گفت: دیگر کبریت نمیفروشم. تن میفروشم. میخری؟؟
...............................................................................................................
دهقان فداکار در روزگاری بزرگ شد که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند و من در روزگاری نفس میکشم که زنی برهنه میشود تا کودکانش از گرسنگی نمیرند....
+ نوشته شده در پنجشنبه
1391/01/17ساعت
7:51 PM  توسط فرزانه
|